غروب هفدهم ابان ماه ساعت هفت
نشسته بود پدر رو به ماه ساعت هفت
حضور گنگ پدر بود و بهت عاصی کوه
غروب و خستگی در راه ساعت هفت
و داشت عقربه در خود تلوتلو می خورد
در این میانه زنی پا به ماه ساعت هفت
گرفته بود به دندان لب کبودش را
و ضجه های هر از گاه گاه ساعت هفت
تمام درد خودش را به خدا می پاشید
به این صبورترین تکیه گاه ساعت هفت
صدا به کوه زد و سمت او واپس خورد
طنین مرتعش اه اه ساعت هفت
نشسته بود خدا روبه روی بوم و قلم
در استانه ی یک اشتباه ساعت هفت
چکید از قلمش قطره ای و شکل گرفت
خطوط حادثه ای راه راه ساعت هفت
سیاه مشق خدا داشت شکل من می شد
درست مثل خود من سیاه ساعت هفت
هزار حادثه در نبض دشت جریان داشت
سکوت گریه تبسم نگاه ساعت هفت ............

|
+| نوشته شده توسط
مهشید در جمعه هفدهم آبان 1387
|