تبليغاتX
شعر ادبیات
 

درون توست اگر خلوتي است و انجمني است
برون ز خويش كجا مي‏روي جهان خالي است

|+| نوشته شده توسط مهشید در جمعه بیست و یکم فروردین 1388  |
 

شبيه شمع كه خيلي نجيب مي‌سوزد

دلم براي تو گاهي عجيب مي‌سوزد

دلم براي دل ساده‌ام كه خواهد خورد

دوباره مثل هميشه فريب مي‌سوزد

نشسته‌اي به اميد كه؟ گـُر بگير اي عشق

هميشه آتش تو بي لهيب مي‌سوزد

تو اشتباه نكردي گناه آدم بودم

اگر هنوز بشر پاي سيب مي‌سوزد

من آشناي تو بودم ولي ندانستم

غريبه‌ها دلشان هم غريب مي‌سوزد

براي من فقط اين دل ز عشق جا مانده است

كه با نگاه شما عن قريب مي‌سوزد

|+| نوشته شده توسط مهشید در جمعه شانزدهم اسفند 1387  |
 
سلام 

بالاخره اومدم  اینم حرف دیروز امروز فردای زنان ...

زن عشق می كارد و كینه درو می كند....

دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...

می تواند تنها یك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستی....

برای ازدواجش در هر سنی ـاجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج كنی...

در محبسی به نام بكارت زندانی است و تو...

او كتك می خورد و تو محاكمه نمی شوی...

او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می كنی...

او درد می كشد و تو نگرانی كه كودك دختر نباشد...

او بی خوابی می كشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...

او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر....

و هر روز او متولد میشود؛ عاشق می شود؛ مادر می شود؛ پیر می شود و میمیرد...

و قرن هاست كه او؛ عشق می كارد و كینه درو می كند چرا كه در چین و شیارهای صورت مردش به جای گذشت زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مردش؛ گام های شتابزده جوانی برای رفتن و درد های منقطع قلب مرد؛ سینه ای را به یاد می اورد كه تهی از دل بوده و پیری مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده می كند...

و اینها همه كینه است كه كاشته می شود در قلب مالامال از درد...!

و این، رنج است.

|+| نوشته شده توسط مهشید در سه شنبه یکم بهمن 1387  |
 اعتراض
سلام

بعد لج بازی دیروز امروز غریبه اعتراض کرد

می گفت تو ادبیاتی هستی چرا کوتاه و ساده می نویسی

با خودم فکر کردم دیدم حق با اونه اما من این سادگی و کوتاهی رو دوست دارم

البته یه مطلب جدیدم گذاشتم اما سعی می کنم بهترش کنم

منتظر باشید....

|+| نوشته شده توسط مهشید در دوشنبه بیستم آبان 1387  |
 

|+| نوشته شده توسط مهشید در دوشنبه بیستم آبان 1387  |
 لج بازی
سلام

امروز با همه لج کردم  کل روز خوابیدم هیچ کاری انجام ندادم

اما فقط خودم یه روز قشنگ رو از دست دادم

حالا من موندم و حسرت این فرصت ها ....

|+| نوشته شده توسط مهشید در یکشنبه نوزدهم آبان 1387  |
 آرزو
سلام ،

امروز با خودم می گفتم تولدت تموم شد .

یک سال بزرگتر شدی مهشید

اما ،

ای کاش بزرگ بشم ؛

نه بزرگ ... .


 
|+| نوشته شده توسط مهشید در شنبه هجدهم آبان 1387  |
 
|+| نوشته شده توسط مهشید در جمعه هفدهم آبان 1387  |
 
سلام

 

امروز تولد من بود منتظر تبریک خیلی از عزیزانم بودم اما انگار یادشون رفته

اولش دلم گرفت بعدش تصمیم گرفتم وبلاگم که خیلی وقته میخوام بسازم

رو هم زمان با تولدم به خودم هدیه بدم

عجب هدیه ای

هدیه تولدم به همه خوانندگانش تقدیم می کنم




|+| نوشته شده توسط مهشید در جمعه هفدهم آبان 1387  |
 تولد

غروب هفدهم ابان ماه ساعت هفت  

نشسته بود پدر رو به ماه ساعت هفت

حضور گنگ پدر بود و بهت عاصی کوه

غروب و خستگی در راه ساعت هفت

و داشت عقربه در خود تلوتلو می خورد

در این میانه زنی پا به ماه ساعت هفت

گرفته بود به دندان لب کبودش را

و ضجه های هر از گاه گاه ساعت هفت

تمام درد خودش را به خدا می پاشید

به این صبورترین تکیه گاه ساعت هفت

صدا به کوه زد و سمت او واپس خورد

طنین مرتعش اه اه ساعت هفت

نشسته بود خدا روبه روی بوم و قلم

در استانه ی یک اشتباه ساعت هفت

چکید از قلمش قطره ای و شکل گرفت

خطوط حادثه ای راه راه ساعت هفت

سیاه مشق خدا داشت شکل من می شد

درست مثل خود من سیاه ساعت هفت

هزار حادثه در نبض دشت جریان داشت

سکوت گریه تبسم نگاه ساعت هفت ............



 

|+| نوشته شده توسط مهشید در جمعه هفدهم آبان 1387  |
 
 
بالا